آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
“فورغ فرخزاد”
فکر کنم برای پست طولانی این بار و یه پایان خوب(شایدم بد!) همین شعری که دوست عزیزمون مهدی
گذاشتن خیلی به جا باشه!
تابستونا همیشه زود تموم می شن!زودتر از اینکه بفهمی مزشونو! خصوصا برای بچه های سوده که
نصف همین تابستونم مدرسن!
اون سال تابستون سال اول با همه خوبی ها و بذی هاش و چیزهایی که ما یادمون رفت براتون
بگیم هم گذشت و ما شدیم سال دومی!من رفتم ریاضی و یاسی ام رفت تجربی و جدا شدیم!
من نه اون سال بلکه امسالم کلاس دوستان نیفتادم!!!اما خوبی کلاس سال دوم و سقراط ۱ ما
با وجود همه ی بدی هاش و هم کلاسی شدن با همه اونایی که ازشون متنفر بودم به این بود
که بعد از کلاس بندی سال سومی ها (دوستان عزیز) کلاس مژگان اینا افتاد روبروی کلاس ما!!!
امیرکبیر!!!(چه اسم آشنایی!!
) یاسی ام از شانسش افتاد بغل کلاس رها اینا!!!
ماه اولا که کی گذشت فهمیدم ها دل غافل!! من شدم هم کلاسی همه ی اونایی که ازشون
متنفر بودم!!!فقط از این بین نگار پی ام آ و بهار هم کلاسی من نبودن که روزس ۱۰۰۰ بار خدارو شاکر
بودم!!
یه دختر جدیدی اون سال اومده بود سوده و ورودی جدید اون سال بود که اسمشو قبلا شنیدید!!
مهشاد!! مهشاد یکی بود مثل همه ما ولی موهاش یه خورده روشن با چشمای قهوه ایی روشن!
مامان ایشون اون هفته اول زنگ می زنن به مشاور ما که برای بچه من دوست پیدا کنید!!!
احتمالا خبر نداشتن بچه شون بالا بالا ها می پرن!! خلاصه مهشاد بعد از مدتی شد رفیق فاب
نسترن (شیفته ی سینه چاک رها) و دوستاش!!
انقدر اتفاقا افتاد نو سال دوم که جزییاتش هم برای من جذاب نیست هم شمارو خسته می کنه!
از چی بگم؟! از دعوای اول سال مژگان که با هم کلاسی یاسی اینا کرد و تقریبا اگه ناظم نرسیده
بود هم کلاسی یاسی اینا سرش خورده بود به شیشه مرده بود؟!از بچه هایی که تا آخر زنگ بعد
داشتن از پنجره کلاس مژگانو دید می زدن ببینن چه بلایی سرش میاد!؟
از اردوی کرمان؟ که مامان من اولین باری بود که اجازه داد برم اردوی مسافرتی ولی فقط پایه مارو
بردن و دماغ مارو سوزوندن؟! از نسترن که تا خود صبح و قتی میرفتیم تو کوپشون داشت
با رها می حرفید؟یا روز بعد توی اردوگاه که شبش نسترن ۲ ساعت تمام داشت با مژگان ساعت
۱۲ شب می حرفید!؟ و مهشادم به خاطر این کارش باهاش قهرکرد!؟و من از اونجا فهمیدم که
بله مهشاد جون دلش رفته!!یا نه بذارید خوباشم بگم تا به بدتراش نرسیده ! از مژگان اوایل سال
بگم که شبا با من می حرفید؟ ساعتها برام پشت تلفن چرت و پرت می گفت؟ می گفت آدم
خوشش می اد با تو حرف می زنه؟ از مژگانی که عوض شدبگم؟از همون اردو که وقتی برگشتم
۲ ساعت زنگ زدم بهش و راضیش کردم اونم بره اگر خواستن ببرنشون (آخه رها نمی رفت
مسابقه داشت و مژ تنها راضی نمی شد بره!)
از تست بسکتبال بگم؟ از اون رانی معروف که موقع تست گرفتن من و مژ خوردیم؟(منم که پاستوریزه!!!
به عمرم دهنی نخورده بودم!!)
از بعد تست بسکت بگم که مهشادم با ما اومد تو تیم؟!بگم که من تو کلاس فوق برنامه بسکت
با زانو خودم زمین و نتونستم بازی کنم؟ از فینال مسابقات منطقه ۲ بگم؟ بگم که چه حالی داشتم
وقتی تو ماشین مهشاد رفت تو بغل مژگان نشست و منم جلوشون؟از هر هر خندیدنا بگم؟
از استرس گلهایی که خوردیم ؟ از خوشحالی بردمون؟از صدا کردن اسم مژگان وسط زمین ؟!
یا بگم از اون روزی که دیگه نزدیکای امتحانای ترم اول بود و روابط مژ و مهشاد واسه همه عجیب شده
بود؟!از روزی که دیگه مژگان واسه من عوض شد؟ از روزی بگم که انقدر حالم بد شد که نفمیدم
قرصای ایبوبروفنو به جای یکی ۶ تا خوردم؟!از معده داغون شدم بگم!؟ از بعدش که کارم کشید به
دکتر و همین مژگان روزی که برای آزمایش می رفتم اومد جلو صدام کرد و گفت :پرستو ؟شیره دیگه!؟
(همون جمله معروف!!!)
یا شبش که بهم گفته بود حتما بهش زنگ بزنم و بگم دکتر چی گفت؟
ازمشت مشت قرصای معده بگم که از اون به بعد ازم جدا نشدن؟!
مهمتر از همه از قهر ۶ ما هه ی خودمو یاسی بگم؟! که انقدر اطرافیان موش دووندن که مارو برای
اولین بار تو ۱۸ سال ۶ ماه جدا کردن؟! هم به گوش اون و هم به گوش من می رسید که
اونیکی چه حال بدی داره! خصوصا که یاسی رابطه اش با رها هم قطع شده بود!!
از یاسی که این قهر۶ ماهه رو شکست؟ یا اطرافیان پررو و حسود؟
از روابط یه مشت سال اولیو مهشادو همه به جز ما با رها اینا بگم؟! انقدر از هم دور شده بودیم
که تولد من اومد و رفت کسایی که فکرشو نمی کردم و از سوده رفته بودن بهم تبریک گفتن اما
مژگان اینا با این که دیدن اسمم تو لیست تولده هیچی نگفتن!!از وقتی که من و یاسی کنار کشیدیم
و دیگه بی تفاوت از کنارشون رد شدیم؟!از چشم غره هایی که مژ جلو جمع به من می رفت؟!
و بازم روابط نزدیک اونا با بقیه؟
از کار شاخی که منو یاسی انجام دادیم و تا این ساعت هیچ احدی جز من و یاسی نمی دونس!!
ما یه بلاگ تو ۳۶۰ زدیم که کل ۴ طبقه سوده رو لرزوند!!! از عشقی گفتیم که هر کس از در میاومد
تو نسبت به این دونفر و دونفر دیگه پیدا می کرد!!! با عکساشون فوتو شاپ شده یه کارای پیچیده کردیم!
و با این کار تونستیم به قول معروف خنجرایی که از پشت خورده بودیمو جبران کنیم!!!
اسم بلاگم گذاشتیم آر.ام.ان.اس اچ!!شک همه رفت به یه گروه از اولامون که عاشق اینا بودن و
به قول خودمون بهشون پا نداده بودن!(بابا اینا عرضه این کارارو ندارن که!!!
)
ولی واقعا روز بعدش تو مدرسه دست و پامون داشت می لرزید!!آخ اگه می فمیدن زنده نمی موندیم!!!
تو اون بلاگ اسم همه ی کسایی که عاشق اینا بودنو بردیمو مسخره کردیم!!
رها از طریق یه هم کلاسی کپی این نوشته هارو داد که مابخونیم ! 
اما مژگان با من به هیچ عنوان هم کلام نمی شد! حتی اگه ا پیش رها بودیم سمت ما نمی یومد!!
تا اینکه اتفاق بد بعدی افتاد و بابای من به طور ناگهانی مریض شد عمل کرد و من چند روزی خونه
یاسی اینا بودم و اون روزا بود که....
(خیلی طولانی شده ! ۲ پستش می کنم اینو!!خواستم شبای قدرتمومش کنم!! چون پارسال
این موقع یه چیزایی از خدا خواستم!!!مارم دعا کنید!!!)