تبليغاتX
dastanhaye pma

dastanhaye pma

قصه از کجا آغاز شد؟جایی که نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک بود!

پایان!(پرستو!)

یه تابستون دیگه تموم شد! یه شروع دیگه واسه مدرسه! واسه من واسه تو یاسی واسه هممون!

دیگه قول دادم طولانیش نکنم! راستش نمی دونم چرا به آخرش که رسید منم کم آوردم!

اونروز که من به مژ اس دادم و مثلا بابت بلاگی که خودمون نوشته بودیم ولی همه الکی شک کرده

بودن به یه گروه از بچه فسقلی های سال اولی و توش کلی مژ اینارو مسخره کرده بودیم ٬ همدردی کنم

بابامم بیمارستان بود ۲ هفته به عید بود و من خونه یاسی اینا بودم و یاسی ام آبله مرغون گرفته

بود.هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری مژ بهم فحش بده! یعنی می دونستم وقتی عصبانی میشه

هیچی جلودارش نیس اما فکر نمی کردم شایدم نمی خواستم هی وقت باش دعوا کنم!

اما اونشب مژ کلی دعوا کرد و فحشم داد! بم گفت که ناراحتش کردم!نباید خودمو می گرفتم!

نباید یهو گم می شدم گفت من خر که همیشه موقع ناراحتی از هرجایی زر می زدم که تو فراموشت

شه! من هم خوشم اومده بود هم متعجب شده بودم که خدایااا!این اینهمه بددهنیو به من میکنه!؟

خلاصه دردسر ندم اونشب رهاام با یاسی آشتی کرد! تون عید ما رفتیم شمال با یاسی اینا و فرقش

با هرسال این بود که می خواستیم با مژ و رها که اونام شمال بودن بریم جنگل!! که اصولا شانس

نداریم نشد!

هنوزم بعد از عید آویزونای اینا تو مدرسه ولشون نمی کردن! اما مگه می شد باز قهر و دعوا!!

روابطو متوسط نگه داشتیم چون ۱ ماه دیگه اونا برای همیشه می رفتن!!! روزی که همش ازش

می ترسیدیم رسید!

یکی از بدترین خاطرات من تو سوده بود! روزی که همه اشک می ریختن! اونایی که داشتن می رفتنو

بغل می کردن و براشون تو امتحانای نهایی آرزوی موفقیت می کردن!! اما من حتی از ورزشگاه بیرون

هم نیومدم یاسی ام همین طور!!! تو حیاط بچه ها داد می زدن! همدیگرو خیس می کردن!!

اما ما تو راهروهای طبقه قایم شده بودیم و وقتی آخرین زنگ  مدرسه خورد و همه فریاد شادی کشیدن

قطره اشک بازیگوشی از کنار چشمهای من پایین چکید!!!

همون یه قطره آخر خاطرات بود!دیگه ما موندیمو  همه ی اون جاهایی که وقتی روشون قدم می ذاریم

خاطرات ۳ سال زندگی خوب و بد یادمون می آد!

همین جا از بابت این که تنبلی کردم و خیلی چیز هارو ننوشتم عذر میخوام!

یاسی !اینم تموم شد! مثل اون دفتر قهوه ایی رنگی که همینارو توش نوشتیمو هفته ی آخر دادیم

بهشون!!

حالا هم ما تین خاطرات رو داریم (اینا و خیلی چیزای دیگه!) هم اونا!

همین جا واسه قبولی همه ی کنکوری ها و رها و مژگان دعا می کنم! هرجا هستید موفق باشید!!

هنوزم ما دوستتون داریم خیلی زیاد! گرچه هیچوقت نیس که ببینیمتون!

دوستان مرسی که با ما بودید(عین تلویزیون!)خواهش می کنم شما هم برای ما دعا کنید!!

 

.....................................

یه پایان آمد این دفتر !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط pma  | 

آخر خط ما و شاید شروعی تازه!پرستو!!

آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

“فورغ فرخزاد”

فکر کنم برای پست طولانی این بار و یه پایان خوب(شایدم بد!) همین شعری که دوست عزیزمون مهدی

گذاشتن خیلی به جا باشه!

تابستونا همیشه زود تموم می شن!زودتر از اینکه بفهمی مزشونو! خصوصا برای بچه های سوده که

نصف همین تابستونم مدرسن!
اون سال تابستون سال اول با همه خوبی ها و بذی هاش و چیزهایی که ما یادمون رفت براتون

بگیم هم گذشت و ما شدیم سال دومی!من رفتم ریاضی و یاسی ام رفت تجربی و جدا شدیم!

من نه اون سال بلکه امسالم کلاس دوستان نیفتادم!!!اما خوبی کلاس سال دوم و سقراط ۱ ما

با وجود همه ی بدی هاش و هم کلاسی شدن با همه اونایی که ازشون متنفر بودم به این بود

که بعد از کلاس بندی سال سومی ها (دوستان عزیز) کلاس مژگان اینا افتاد روبروی کلاس ما!!!

امیرکبیر!!!(چه اسم آشنایی!!) یاسی ام از شانسش افتاد بغل کلاس رها اینا!!!

ماه اولا که کی گذشت فهمیدم ها دل غافل!! من شدم هم کلاسی همه ی اونایی که ازشون

متنفر بودم!!!فقط از این بین نگار پی ام آ و بهار هم کلاسی من نبودن که روزس ۱۰۰۰ بار خدارو شاکر

بودم!!

یه دختر جدیدی اون سال اومده بود سوده و ورودی جدید اون سال بود که اسمشو قبلا شنیدید!!

مهشاد!! مهشاد  یکی بود مثل همه ما ولی موهاش یه خورده روشن با چشمای قهوه ایی روشن!

مامان ایشون اون هفته اول زنگ می زنن به مشاور ما که برای بچه من دوست پیدا کنید!!!

احتمالا خبر نداشتن بچه شون بالا بالا ها می پرن!! خلاصه مهشاد بعد از مدتی شد رفیق فاب

نسترن (شیفته ی سینه چاک رها) و دوستاش!!

انقدر اتفاقا افتاد نو سال دوم که جزییاتش هم برای من جذاب نیست هم شمارو خسته می کنه!

از چی بگم؟! از دعوای اول سال مژگان که با هم کلاسی یاسی اینا کرد و تقریبا اگه ناظم نرسیده

بود هم کلاسی یاسی اینا سرش خورده بود به شیشه مرده بود؟!از بچه هایی که تا آخر زنگ بعد

داشتن از پنجره کلاس مژگانو دید می زدن ببینن چه بلایی سرش میاد!؟

از اردوی کرمان؟ که مامان من اولین باری بود که اجازه داد برم اردوی مسافرتی ولی فقط پایه مارو

بردن و دماغ مارو سوزوندن؟! از نسترن که تا خود صبح و قتی  میرفتیم تو کوپشون داشت

با رها می حرفید؟یا روز بعد توی اردوگاه که شبش نسترن ۲ ساعت تمام داشت با مژگان ساعت

۱۲ شب می حرفید!؟ و مهشادم به خاطر این کارش باهاش قهرکرد!؟و من از اونجا فهمیدم که

بله مهشاد جون دلش رفته!!یا نه بذارید خوباشم بگم تا به بدتراش نرسیده ! از مژگان اوایل سال

بگم که شبا با من می حرفید؟ ساعتها برام پشت تلفن چرت  و پرت می گفت؟ می گفت آدم

خوشش می اد با تو حرف می زنه؟ از مژگانی که عوض شدبگم؟از همون اردو که وقتی برگشتم

۲ ساعت زنگ زدم بهش و راضیش کردم اونم بره اگر خواستن ببرنشون (آخه رها نمی رفت

مسابقه داشت و مژ تنها راضی نمی شد بره!)

از تست بسکتبال بگم؟ از اون رانی معروف که موقع تست گرفتن من و مژ خوردیم؟(منم که پاستوریزه!!!

به عمرم دهنی نخورده بودم!!)

از بعد تست بسکت بگم که مهشادم با ما اومد تو تیم؟!بگم که من تو کلاس فوق برنامه بسکت

با زانو خودم زمین و نتونستم بازی کنم؟ از فینال مسابقات منطقه ۲ بگم؟ بگم که چه حالی داشتم

وقتی تو ماشین مهشاد رفت تو بغل مژگان نشست و منم جلوشون؟از هر هر خندیدنا بگم؟

از استرس گلهایی که خوردیم ؟ از خوشحالی بردمون؟از صدا کردن اسم مژگان وسط زمین ؟!

یا بگم از اون روزی که دیگه نزدیکای امتحانای ترم اول بود و روابط مژ و مهشاد واسه همه عجیب شده

بود؟!از روزی که دیگه مژگان واسه من عوض شد؟ از روزی بگم که انقدر حالم بد شد که نفمیدم

قرصای ایبوبروفنو به جای یکی ۶ تا خوردم؟!از معده داغون شدم بگم!؟ از بعدش که کارم کشید به

دکتر و همین مژگان روزی که برای آزمایش می رفتم اومد جلو صدام کرد و گفت :پرستو ؟شیره دیگه!؟

(همون جمله معروف!!!)

یا شبش که بهم گفته بود حتما بهش زنگ بزنم و بگم دکتر چی گفت؟

ازمشت مشت قرصای معده بگم که از اون به  بعد ازم جدا نشدن؟!

مهمتر از همه از قهر ۶ ما هه ی خودمو یاسی بگم؟! که انقدر اطرافیان موش دووندن که مارو برای

اولین بار تو ۱۸ سال ۶ ماه جدا کردن؟! هم به گوش اون و هم به گوش من می رسید که

اونیکی چه حال بدی داره! خصوصا که یاسی رابطه اش با رها هم قطع شده بود!!

از یاسی که این قهر۶ ماهه رو شکست؟ یا اطرافیان پررو و حسود؟

از روابط یه مشت سال اولیو مهشادو همه به جز ما با رها اینا بگم؟! انقدر از هم دور شده بودیم

که تولد من اومد و رفت کسایی که فکرشو نمی کردم و از سوده رفته بودن بهم تبریک گفتن اما

مژگان اینا با این که دیدن اسمم تو لیست تولده هیچی نگفتن!!از وقتی که من و یاسی کنار کشیدیم

و دیگه بی تفاوت از کنارشون رد شدیم؟!از چشم غره هایی که مژ جلو جمع به من می رفت؟!

و بازم روابط نزدیک اونا با بقیه؟

از کار شاخی که منو یاسی انجام دادیم و تا این ساعت هیچ احدی جز من و یاسی نمی دونس!!

ما یه بلاگ تو ۳۶۰ زدیم که کل ۴ طبقه سوده رو لرزوند!!! از عشقی گفتیم که هر کس از در میاومد

تو نسبت به این دونفر و دونفر دیگه پیدا می کرد!!! با عکساشون فوتو شاپ شده یه کارای پیچیده کردیم!

و با این کار تونستیم به قول معروف خنجرایی که از پشت خورده بودیمو جبران کنیم!!!

اسم بلاگم گذاشتیم آر.ام.ان.اس اچ!!شک همه رفت به یه گروه از اولامون که عاشق اینا بودن و

به قول خودمون بهشون پا نداده بودن!(بابا اینا عرضه این کارارو ندارن که!!!)

ولی واقعا روز بعدش تو مدرسه دست و پامون داشت می لرزید!!آخ اگه می فمیدن زنده نمی موندیم!!!

تو اون بلاگ اسم همه ی کسایی که عاشق اینا بودنو بردیمو مسخره کردیم!!

رها از طریق یه هم کلاسی کپی این نوشته هارو داد که مابخونیم !

اما مژگان با من به هیچ عنوان هم کلام نمی شد! حتی اگه ا پیش رها بودیم سمت ما نمی یومد!!

تا اینکه اتفاق بد بعدی افتاد و بابای من به طور ناگهانی مریض شد عمل کرد و من چند روزی خونه

یاسی اینا بودم و اون روزا بود که....

 

(خیلی طولانی شده ! ۲ پستش می کنم اینو!!خواستم شبای قدرتمومش کنم!! چون پارسال

این موقع یه چیزایی از خدا خواستم!!!مارم دعا کنید!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط pma  | 

هنوز شروع نشده تموم شد؟؟؟یاسی...16

صدای تیک تاک ساعت میاد...اما توی اتاق من که ساعتی نیست...وقتی بهش دقیق میشم این صدا قطع میشه...نکنه تیک تاک قلب منه...پس چرا الان قطع شده و من زندم؟؟

چیزه عجیبی این زمان...واسه مادری که چند ساله منتظر بچه ی گمشدشه...ثانیه ها چون سالها میگذره...

اما واسه کسی که تو یه مهمونی و بیشترین لذت هارو میبره...ثانیه ها مثه برق و باد میگذره...

گاهی وقتا این زمان که نبود کسی و برات عادی میکنه این زمان که همیشه چه با اون چه بی اون در کنارته...

اگه کم مینویسم واسه اینکه اون تابستون اتفاق بدی واسم افتاد...که با رها چند ماهی قهر بودم...که حالا افسوس یک ثانیه دوستی باهاش میخورم....

داشتم حاضر میشدم که با یکی از دوستام برم بیرون دیدم اس ام اس اومد...گوشی مو برداشتم...

دیدم یه شماره ی نا آشنا میگه:من چه ... بخورم بابام اینجا نشسته بلندم نمیشه نمیتونم بیام...

من:شما؟

اون:هیچی اشتباه شد...

من:ببین خوشم نمیاد کسی سر کارم بزاره...

اون:کسی شمارو سر کار نذاشته...گفتم که اشتباه شد می خواستم به کسه دیکه که هم اسم تو بود اس ام اس بزنم....

من:فهمیدم کی هستی

اون:کیم؟؟

من:ر..ا؟(منظورم رها بود ولی چون خیلی مطمین نبودم کامل نگفتم...)

اون:بقیشو بگو...

من:لازم نمیبینم که بقیشو بگم...(راستشو بخواین میترسیدم کسی از بچه های مدرسه باشه بعد سئتی بدم...)
اون:باید بگی...

من:خودت فهمیدی...واقعا که...بای

اما دیگه جوابی نیومد....

خیلی ناراحت شدم...شاید واستون عجیب باشه...اما دلیل داشتم واسه ناراحتیم...

۱.اینکه رها به کسه دیگه ای اس ام اس میزد این یه کوچولو ناراحتم میکرد...(شاید این همون حسودی معروف خودمون باشه...)
۲.این فکر اذیتم میکرد که شاید رها نمیخواد مستقیم به من اس ام اس بزنه و میخواست به طور غیر مستقیم رابطه برقرار کنه...

۳.چرا رها شماره ی جدیدشو به من نداده بود...

اینا همش بچه بازی و پر توقعی بوده شاید...من میخواستم رها بیشتر بهم توجه کنه....!

چه زود این آغاز به پایان رسید و من با رها ارتباطم قطع شد...

بعد از مدتی کلاسای تابستونی شروع شد روز اول تو مدرسه خیلی دنبال رها گشتم اما نبود...

می خواستم ببینم بعد از اون اتفاق چه عکس العملی نشون میده...

رفتم روی برد نگاه کردم که ببینم سرویسم شمارش چنده چشم به لیست بلند بالای بچههای ونک افتاد...

آرزو...

مریم...

ندا...

رها...(رهای خودمون...)

فاطمه

.

.

.

یاسمن(مممممممن؟؟؟؟با سرویس رهایینا...)
 دنیا تیره و تار شد این همه پارسال ازوجز کردم سرویسمون یکی بشه نشد...حالا که با رها قهرم سرویسا یکی شد؟؟؟

اولین کاری که کردم...این بود که رفتم به پرستو گفتم...

من:پرییییییییی

پ:چیهههه؟؟؟؟چی شده؟

من:سرویسمون با رهایینا یکی شده...(پرستو کلی خندید ...من کلا از بچگی...شانس بودم)

پ:خب ایبی نداره که .... باهم میرین خونه و میاین...

اون روز رها نبود تا هفته بعدشم نیومد مدرسه...

اما بعد از یه هفته...وقتی رفتیم دنبالشون رها آخرین نفر سوار شد...سرش آورد بالا من و دید هنگ کرد منم هنگ کرده بودم....

بازم فقط نگاه و دیگر هیچ..

پ.ن:چیزی برای گفتن ندارم دیکه فقط پری ببخشید که زحمت نوشتهها افتاد گردنه تو...

پ.ن:رها مثل من خیلی مغرور بود...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:59  توسط pma  | 

پوستر بدم خدمتتون؟پرستو 15

چقدر نزدیک شدیم ! چه فاصله کمی!داریم کم کم به هم می رسیم ! فاصله ها کم می شن!

ما می مونیم و مشکلات !!!!

یادمه از اون روزی که سرک کشیدم تو پیج ۳۶۰ مژگان و تو لیست علایقش توکیو هتلو دیدم

در نظر اول مثل همه گفتم ای عجب ! خواننده مورد علاقشم مشکل داره یعنی؟!

اون سال تابستون تو شهر کتاب چشمم خورد به سی دی شون! همون موقع دوتا خریدم !

وقتی مامانم شنید دارم چی گوش میدم یه نوار قدیمی کشید بیرون و برام گذاشت !

مال زمانی بود که این گروه ۱۲ ۱۳ ساله بودن و من ۵ ۶ ساله!

یادمه وقتی پوسترشون به دستم رسید اولین کاری که کردم این بود که تو نت به مژ بگم!

و اونم بم بگه جدییییی؟!بدم من بش بگم برات میزنم ازش و اونم برایم سی دی بزنه و

قرارمون بشه روزی که میریم مدرسه مانتو بگیریم!

صدای پالسهای قلب من! وقتی بین جمعیت تو نمازخونه منتظر بودم!کنار در!

یهو یه خانومی با قد بسیارررررررررررررر بلند و بعدشم یه دختر ۱۴ ۱۵ ساله با یه

قد بلندترررر با شال سبز و سر به زیر! و بعدم بله!!!

مژگان با یه شال آبی آسمانی و یه مانتوی ساده !

باهام دست داد و مامانم هم باهاش آشنا شد! برای اولین بار!

بعد که اومدیم بیرون و من مانتومو گرفتم مامانم گفت : صبر کنیم تا بیاد؟!

هنوز نپرسیده بود که مژگان شاد و خندان اومد و گفت آخ جون ! مانتومون رنگ پارسالمونه!!

من که از فرط حسودی مردم ولی به چه کسی شایسته تر از مژگان!!

بعدم کلی سر اینکه شلوار به قد مژ پیدا نمیشه خندیدیم!

اما مامانش یهو رسید!

خانوم فرزانه : خوشبختم خانوم حسینی! پس پرستو شمایی!(روبه مامانم!) ما فقط اسمارو

می شنویم خودشونو ندیدیم!(عجب! مگه مژ از منم میگه!؟)

اونروز مامان من خیلی از مژ خوشش اومد ! این عجیبه از مامان سخت پسند من!

سی د ی ها و پوستر هارو بهش دادمو!

اونروز قبل از کلاسم داشتم آیدیمو چک می کردم و باید زود می رفتم که پی ام داد مرسیییییییییی!

خیلییی عالی بود! اما باید هزینشو می گرفتی!(آخه مامانم بهش گفت این چه حرفیه !اینهمه

پرستو تورو اذیت می کنه!!منو اذیت؟!!)

اونروز وقتی دید من کلاس دارم شماره خونشونو بم داد و گفت شب بهش زنگ بزنم!!!!

آغاز ما دقیقا از همین جا بود!

از همین جا بود که من به صداش٬ به محبتش ٬ به چیزایی که تعریف می کرد٬ نصیحتایی که بهم

میکرد عادت کردم! عادت کردمو ترک عادته که موجب مرضه!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:6  توسط pma  | 

از کجا بگم!؟ پرستو 14

از کجا ادامه بدم؟! چقدر نوشتن سخت شده! چه جالبه برای تو نوشتن و در قالب تو بودن!

تویی که هنوزم فقط خود تویی که ناراحتی منو می فهمه زودتر از خودم! چه سخت بود قالب تو

دختر!چه می کردی با خودت دختر؟!چجوری همه ی اینارو تحمل می کردی؟! من چجوری تحملش

کنم؟! همین الانم داری می کشی ! می دونم داری بدتر از الان منم می کشی ! یادم بده که هیچ کس

مثل تو نمی تونه یادم بده! این بهم ثابت شده! چقدر امروز شبیهت شدم وقتی قالب تورو تن کشیدم!

نه اشتباه کردم حتی منم مثل تو نیستم!

آره یاسی دیگه هیچ اس ام اس و کاری با رها اینا نداشت ٬ اما من تو اون تابستون روابطم خیلی

با رها صمیمی شد خیلی باهام حرف زد منم همین طور برام از مژگان می گفت (همش تو نت ها!)

از گوشی های جدید (رها عاشق موبایله تا الان بالای ۱۲ ۱۳ تا گوشی داره ماهی ام یه دونه عوض میکنه!)

اما از کجا با من حرف زدنو شروع کرد ! یه روز که آیدیمو باز کردم دیدم که آفلاین از radimo...دارم

رها: پرستو آن شدی بگو کارت دارم .

روز بعدش که دیدمش بم رک و پوس کنده بی هیچ مقدمه ایی گفت مژگان شاید دیگه هیچ وقت این

مدرسه نباشه! من اما هم داشتم میمردم هم تعجب کرده بودم که چرا باید ایم خبرو اولین نفر و شاید

تنها کسی که جز خودشون می دونست من باشم!؟

من: رها ... آخه واسه چی؟!

رها: براش شورا تشکیل دادن!

من: چرا؟! یعنی چی؟!
رها: برای کسی تو سود... شورا تشکیل می دن که مشکل اخلاقی داشته باشه!به نظرشون اینجوری

اومده !

من: یعنی مژ مشکل اخلاقی؟...

رها: نه نه اما با بند و بساط دلارام و بقیه این آدمای گیر دردسر شده براش بدجور!

از اونروز به بد کم هیچی نفمیدم تا حدودا یه هفته بعدش که از خود مژ شنیدم ثبت نام شده با تعهد !

این شد که باعث روابط من و رها شد .

اواخر امتحانای ترم تابستون (سال دوم) یادم نمیره هیچ وقت ! رها بم گفته بود بعد از امتحان عربی

برم پیشش و گوشیمو بش نشون بدم امتحانمو که دادم چرخ می زدم که دیدم رها رفت تو حیاط

نشست جای همیشگیشون ! را افتادم سمتش آخه هنوز حیاط شلوغ نبود گوشیو دادم بش

گفت چرا نمی شینی!؟

من: بشینم؟! 

رها: آره بشین مژگان هنوز امتحانشو نداده مگه نمی خوای ببینیش!

من نشستمو ! حالا همه دارن میان بیرون هرکی ام رد می شد یا یه نیکه می انداخت یا چپ چپ

نگاه می کرد!
یکی که از هم سنام پرو تر بود گفت به به پرستو با رها می پری!

مژگان اومدو از حق نگذریم یه نگاه بم کرد که یعنی چرا من نیسم اینجایی!!

داشتم سعی می کردم برم که (آخه یاسی هنوز امتحان نداده بودو دلم شور میزد بیاد)

شروغ کردن با من حرف زدن و یهو چشم باز کردم دیدم مریم دوست یاسی و هم کلاسی سال

اول(همون دوست کیمیا!) داره بر و بر نگام می کنه!

بگذریم که همه چیز اون ساعت خوب بود الا گیلدا دوست مژ اینا که اومد و با همون پریا نشستن

به گپ زدن! در کیفشونو باز کردنو چه سی دی هایی! فیلمای روی پرده هالیود!

نشنیده میگیرم حرف زشت اونروز گیلدا دو مورد یه فیلمو که همه هم بش خندیدن!

چه خوب بود که بین جمعشون غریبه نبودم یعنی مژگان نمی ذاشت که غریبه باشم!

.....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:28  توسط pma  | 

تابستان سال دوم من! 13 ! پرستو!

خوب سلامی دوباره! سلامی دوباره مثل تجدید همه ی خاطرات توی ذهن های خسته ی

آدما! نماز روزهاتون قبول مارم دعا کنید پلیییز!

امروز می خوام بازم با شعر قبلی شروع کنم که اینبار فارسی باشه!چون نمی دونم چرا یادم

نمی یاد باید چی بگم!(تاثیرات ماه رمضونه ها!)

بر فراز بام (بالا پشت بوم خودمون!)

هوا سرد و بسیار آرومه

من اسمتو توی خاموشی ( زیر لب) میگم

ولی تو این صدارو الان نمی خوای ه بشنوی !(نمیشنوی!)

نگاه خاموش شهر (چشمان شهر)

اشکهایی که پایین می افتند رو میشمرن

هرکدوم قولهایی هستند

که تو هیچ وقت براشون عملی شدن ندیدی!(عملی نشدن!)

من در تنهایی شب برای تو فریاد می کشم

این (کابوسو) واقعی نکن نپر!!!

چراغ های (شهر)تو را درست راهنمایی نخواهند کرد

اونا تورو فریب میدن نپر!

 نذار خاطرات من و تو از بین بره

همه ی شهر اون پایین منتظرن

خواهش می کنم ٬ نپر

چشماتو باز می کنی

ولی یادت نمی اد که دلیل کارت چیه

برف آروم می ریزه

ولی تو دیگه نمی تونی احساسش کنی

یه جایی همین نزدیکی ها

تو خودتو تو مشکلاتت غرق کردی

رویای پایان این زندگی

به تو اجازه دوباره ساختنو نمی ده

من در تنهایی شب برای تو فریاد می کشم

این (کابوسو) واقعی نکن نپر!!!

چراغ های (شهر)تو را درست راهنمایی نخواهند کرد

اونا تورو فریب میدن نپر!

 نذار خاطرات من و تو از بین بره

همه ی شهر اون پایین منتظرن

خواهش می کنم ٬ نپر

نمی دونم چه مدت طول می کشه

که بتونم به تو برسم و تو رو  قوی در  آغوش بگیرم (دیر نرسم)

نمی دونم چقدر راهه!....

دستمو بگیر

شانس دوباره ایی به خودت بده

نپر!

من در تنهایی شب برای تو فریاد می کشم

این (کابوسو) واقعی نکن نپر!!!

چراغ های (شهر)تو را درست راهنمایی نخواهند کرد

اونا تورو فریب میدن نپر!

 نذار خاطرات من و تو از بین بره

همه ی شهر اون پایین منتظرن

خواهش می کنم ٬ نپر

ئ اگر همه ی اونا نتونستن تو رو از تصمیمت برگردونن

منم یه خاطر تو می پرم !!

اینم معنی شعر (dont jump)از گروه (tokio hotel)که منو مژ متفقا عاشقش بودیم و یه بار واقعا

کمک بود!

خوب بعد از جریان شماره گرفتن ما نو اینترنت در طول مدت امتحانا هر بار که می شد و اونا

جواب می دادن ما هم اس ام اس می زدیم! تو مدرسه هم فقط یه مدت کوتاه قبل

وبعد امتحان بود که اونا (قابل توجه یاسی*) می شستن تو گود!!! (فرورفتگی مدرسه دور از دید)

و ماام درس دوره می کردیم!

روزا گذشتن و امتحان آخرم دادیم!یادمه مثل همیشه با یاسی دوییدیمو سوار سرویس شدیم

بغضمونو خوردیم ( برعکس امثال!) اون روز بابا مامانم بهم می خندیدن! کدوم دیوونه ایی از

تعطیلی مدرسه ناراحت می شه!؟

من!!!

کلی اشک ریختیم که بماند!

اوضاع بدون ودرسه میگذشت تا اینکه یه روز من و یا سی بعد از اینکه روابط صمیمی بیش از حد

رها و مژگانو با بقیه غیر خودمون دیدیم ٬ و دیدیم که مجبت های بی حد ما بی نتیجس٬ تحت

یک عملیات انتحاری (املاشو بلد نیسم!) تصمیم گرفتیم این رابطه رو قطع کنیم !

اما من نمی دونستم که رها این قول مارو خواهد شکست...!

پینوشت ۱: یه یاسی بابت مانتو... و اینا تبریک می گم از همین جا! چشمون روشن !

جا جاپای دوستان گذاشتیم!

پی نوشت ۲: بعدا می فمید چرا این شعر واسه من انقدر مهمه!

فعلا!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:35  توسط pma  | 

پاورقیززززززز!!!! پرستو

امروز می خوام به عنوان آخرین نکات پایانیه سال اول چند تا موردو بگم و متن نامه ی دلارام خدا

بیامرزو بذارم براتون که تازگی به دستم رسیده!

یه چیزیو یادم رفت بگم! کیمیا و آرزو رو که یادتونه؟! همونایی که تنها کسایی بودن که با رها و مژ

بودن! یادمه یه بار مریم با کیمیا دعواش شده بود و ما می خواستیم آشتی شون بدیم

اون زنگ وقتی کارمون تموم شد داشتیم می رفتیم سر کلاس که مشاورمون اومد منو

کشید کنار و گفت :

عابد : پرستو تو با کیمیا چی کار داری؟

من: خانوم من؟!!!!!!!!!!!

عابد : آره ! خواستم بهت بگم حواستو جمع کنی!

من: خانوم ما فقط (من و یاسی ) خواستیم مریمو با کیمیا آشتی بدیم! آخه می دونید مریم خیلی

کیمیا رو اذیت می کنه!

(فک کنم فهمید می خوام بپیچونم که گفت:)

عابد: سعی کن دورو ور اینا نپلکی!!! اینا تو خط درس و اینا که شماها هستید نیستن! فازشون

با شما فرق داره !

 

من: بله خانوم ! مارو چه به بزرگترا!!!

 

...............................

متن نامه :(به نقل از خود نامه!)

امروز بلاخره فهمیدم (ام ژ ان )مخفف چیه! میشه مژگان !(نکته: اینو منم نفمیدم یعنی چی!)

امروز از پشت نرده ها باهام دستم دادی! چرا زودتر نیومدی؟ ولی عیبی نداره! الهی قربونه

اون چشمای ناز درشتت برم !!الهی قربون قد بلندت برم! اصلا نه قربون همه ی سلولهایی که

تورو ایجاد کردن!

.................................

این نامه با خودکار قرمز و بی اندازه بد خط نوشته شده! که از کسی که اونو به دست ما رسوند

خانوم سوگند خویی تشکر ویژه می کنیم!

از خواننده عزیز وبلاگ مهدی که شعری برای ما گذاشتن که واقعا در وصف حال ما بود بی اندازه ممنونیم!

 

در مدرسه از نشاط من کم کردند...

از فرصت ارتباط من کم کردند...

هر وقت به هم عشق تعارف کردیم...

از نمره ی انضباط ما کم کردند...

............!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:54  توسط pma  | 

و اما من....(یاسی)

یه اتفاق تازه....!

میخوام امروز با یه شعر شروع کنم...

همه گویند که تو عاشق اویی.

گرچه دانم همه کس عاشق اویند-لیک میترسم یارب!
نکند راست بگویند...

داشتن یه حس عجیب .... نمیدونم تا حالا با دختری که بزرکتر از خودم باشه دوست نشده بودم...ولی این دوستی منو راضی نمیکرد...میخواستم بیشتر بشناسم رها رو نسبت بهش کنجکاو بودم و این اولین باری بود که همچین حسی نسبت به یه آدم داشتم.....

اون روز بعد از اینکه پری گوشی و قطع کرد ...خیلی قشنگ کتاب زبان فارسی و باز کردم مگه حالا میره تو مخم...(اییییی خدا برس به داده من...)
یهو صدای انلاین شدن تو یاهو اومد....(radi...527 is now online)

من همچنان خیره به مونیتور(شششششششش....نفسها در سینه حبس...گویی صدای قدمهایی آشنا میآید...)

فقط گوشیو برداشتم زنگ زدم به پری...

زنگ نخورده پری با تعجب گوشی و برداشت...

پ:اوممممممدددددددد؟؟؟؟

-آره من چی بگم آخه؟؟؟

پ:یاسی آروم باش...مگه منتظره همچین لحظه ای نبودی...الان هیچ کس نیست راحت حرفتو بزن....

-باشه فعلا...بهت خبر میدم...

(نت...)

-رها خودش پی ام داد...

رها:کاری داشتی...؟(به سلام رها جون حالت چطوره خوبی؟خوشی؟منم خوبم....البته همیشه این جملات فرضی چون کلا عادت نداره رها...)

-آره راستش چند وقتیه هی میخوایم بیایم تو مد باهاتون حرف بزنیم ولی جلوی دوستاتون نمیشه و ما ا م نمیخوایم ناظما بهتون گیر بدن..واسه همین...میخواستم...

رها:اکی این شمارم...۰۹۱۲....(ماشالا از کجا میدونست من میخوام شماره بگیرم...)

۳ حالت بیشتر نداره...۱

۱.رها علم غیب داشته باسه که اگه داشت امتحاناشو خوب میداد...(اااا بچه مشغول مسابقات بدمینتون بود)

۲.رها خط نت پری اینارو کنترل کرده باشه...(از رها بعید نیست...کنجکاوی دیگه...)

۳.مژگان و رها حرف زده باشن...

حالا بگذریم رها شمارشو داد و گفت مامانش کارش داره و رفت....زنگ زدم به پری و براش تعریف کردم...

پ.ن:یعنی ما مهم بودیم که رها و مژگان راجع به ما حرف زده بودن؟؟؟

پ.ن:چرا باید یه کاری میکردن که اتفاقات مشایه برای منو پری بیفته...

پ.ن:آره پری آهنگ جالبیه و هیچ وقت ائن روز که تو ورزشگاه این آهنگ گذاشته بودن و رها...یادم نمیره..

پ.ن: هر شب آسمان با هزار چشم حسود در نظاره کردنت حریص تر میشد...و دستان من لرزان تر...!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:40  توسط pma  | 

ادامه من پرستو (12)!خانوم شماره بدم؟!

آخی ییییییییی

On top of the roof
The air is so cold and so calm
I say your name in silence
You don't wanna hear it right now

The eyes of the city
Are counting the tears falling down
Each one a promise
Of everything you never found

I scream into the night for you
Don't make it true, don't jump
The lights will not guide you through
They're deceiving you, don't jump

Don't let memories go of me and you
The world is down there out of view
Please, don't jump

You open your eyes
But you can't remember what for
The snow falls quietly
You just can't feel it no more

Somewhere out there
You lost yourself in your pain
You dream of the end
To start all over again

I scream into the night for you
Don't make it true, don't jump
The lights will not guide you through
They're deceiving you, don't jump

Don't let memories go of me and you
The world is down there out of view
Please, don't jump, don't jump

I don't know how long
I can hold you so strong
I don't know how long

Just take my hand
Give it a chance
Don't jump

I scream into the night for you
Don't make it true, don't jump
The lights will not guide you through
They're deceiving you, don't jump

Don't let memories go of me and you
The world is down there out of view
Please, don't jump, don't jump
And if all that can't hold you back

Then I'll jump for you

همیشه که نمیشه با مقدمه من شروع بشه ! اینو اینبار گذاشتم برای اینکه مهمترین

شعر تاثیرگذار زندگیم بوده و هیچ کس هم دلیلشو نمی دونه! الا خودم!

بریم سر اصل مطلب !

فردای اون روز که من و یاسی هردو اون آف رو فرستادیم٬ آی دیمونو باز گذاشته بودیم و آنلاین بودیم٬

یادمه من تنها بودم تو خونه!

پی ام امد !!:

مژ : خوب چی شده!؟( تعجب نکنید ! زیاد عادت سلام و احوالپرسی ندارند!!!مگه کسی بپرسه!)

یادمه من فقط تونستم بگم سلام و خوبی ! بعدم سریع با گوشیم شماره یاسیو گرفتم!

(روی خط)

من : الو یا ...یا ...سی!!!!! بدو برس به دادمون!

یاسی: چی شده مگه؟! الو؟!

من: بابا بدو این از شانس گند من آن شده! حالا چی بگم؟!

یاسی : پری یه نفس عمیق بکش ! عمه خونه نیس؟!

من:نه

یاسی : خیله خوب چی میگه؟!

(در اینترنت!)

مژ: مرسی تو خوبی؟!

من: اا آره مرسی

مژ: خوب چی شده ؟ گفته بودی کار داری .

(نمی دونم چرا همه ی اون خط و نشونای دیشب که پشت سرشون کشیده بودیم پریده بود!)

من: می خواستم یه چیزیو بگم!

مژ: خوب؟بگو

(دیگه چشامو بستم و به قول یاسی گفتم شاید دیگه بعد امتحانا هیچ وقت نبینیمشون!)

من: مژگان منو یاسی یه سال شاید یه خورده کمتر ٬ خیلی سعی کردیم بهتون نزدیک شیم

نمی دونم موفق شدیم یا نه ! اما بیشاز احتمال میدم نشده باشیم!از روزیم که اومدیم جلو و باهاتون

آشنایی دادیم ٬ فقط هر روز نگران یه سلامو یه خداحافظ بودیم که دیرنشه! اگه یه روز نمی شد

این کارو انجام بدیم احساس بدی داشتیم!فقط نگاه کردیم ! خواستم بگم بابت همه ی اینا معذرت

ما می دونستیم کم شایعه پشت سر شما نیس! نخواستیم بهشون دامن بزنیم! نخواستیم ثبت نام

سال بعد شما سخت بشه! دلمونم نمی خواست کسی بهتون گیر بده و ماام ضایع بشیم!
خواستم بگم بابت همش ببخشید!

مژ : نه بابا این چه حرفیه ! معذرت واسه چی !؟ یه نفرم پیدا شده موقعیت شناسی بلده!

من: همین ! خواستم بگم دلمونم براتون تنگ می شه!

مژ: مگه کجا می ریم؟!!!

من: خوب دیگه!

(پای تلفن !)

یاسی: پری شمارتوبده! چه می دونم ! یه جوری شماره بگیر!

(اینترنت!)

من: ( به همین راحتی نتونستم بگم البته!) مژگان من شمارمو ....

مژ: نه ! من شمارمو می دم !فقط اس ام اس بده معرفی کن نشناسم جواب نمی دم.

من :

مژ : ۰۹۱۲...... (اااااا فکر کردی می گم؟!!؟!!کلی زحمت کشیدیم منو یاسی !!)

مژ: من دیگه برم دین و زندگی داریم (آخییییی اون موقع دوم بودن!!!!!!!)

(روی خط:)

یاسی : پری غش نکنی حالا؟!!!خوبیییییییییییییی؟!

 پی نوشت ۱: یه نکته عجیب درست چند ساعت بعد از حرفای ما رها آن شد و با یاسی چت کرد !

پی نوشت ۲: اولین اس ام اس ما :!!! بعد ازظهر همون روز رقم خورد!

پی نوشت ۳: یاسی خودش متن چتشو می گه!

پی نوشت ۴: یاسی آهنگو حال می کنی؟! اینم یه آهنگ بسیار خاطره انگیز برای ما!

اما آدم بعضی وقتا می گه کاش بعضی کارارو نمی کرد!!!!..........................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:48  توسط pma  | 

ادامه من پرستو(شماره 11) میشه بسه؟!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عجبا ! سررشته ی امور از دستمان به در رفت!!!
خوب میریم که ادامه بدیم امروز (نه امشب) حس مقدمه نیس حالمون خوب نیس زیاد

زر نمی زنیم !

خلاصه از جریان دستشویی که گفتیم به بعد من اصلا تا ۱ هفته منگ بودم! این چه بساطی ه!!!!

گذشت اما چه گذشتنی ! هرروز یکی درو باز می کرد میشد عاشق سینه چاک!!!

بابااااااااااااااااا ! رودل نکنید دوستان عزیز سودوییی؟

میرسیم به دو نفر مزاحم اساسی! ببر( ااا داره ها!فتحه!) بهار! و سرکار خانوم نگار پی ام آ

بله!! درست شنیدید نگار پی ام آ! ایشون این اسمو دوره راهنمایی واسه خودشون گذاشتن!
با اکیپشون!

این دوستان با اطرافیانشون  تمام مدت رو اعصاب  ما دونفر بودن! ای خدا!!! چرا انقدر این دوتا

راحت با نگار و بهار که همسنای ماان و با یه عده از دوستای نگاراینا میرن بیرون؟!!!

چجوریه فقط ما جلو جمع نباید با اینا حرف بزنیم که مدرسه گیر نده بعد امثال نگار و بهار و....!

روزا گذشتو رسید روز آخر ! میرفتیم که خرداد و با یه مشت امتحان شروع کنیم که

هنوز خونه نرسیده دیدیم عکسای بیرون رفتن مژ و رها با نگار بهار کیمیا آرزو۱ ٬ آرزو۲!سوگند و....

تو پیج ۳۶۰ نگار ایناس !!

آقا سرتون درد نیاد دیگه ما ترکیدیم!ما بی عرضه نبودیم اگرم جلو نرفتیم یه شماره ندادیم به

یه لبخند و نگاه و سلام از دور قناعت کردیم فقط و فقط برای این بود که کسی از ناظما و مدرسه

به خودشون گیر نده! تو زبونا نیفتیم! اما انگار همه شیرینن الا ما!!!

اونروز باز به زگ غیرت قلمبه شده ما برخورد و این شد که هردومون او اینترنت سه شب مونده

به امتحام دین و زندگی اول که اولین امتحان خرداد بود براشون آف گداشتیم که :

(مثلا من زدم!:)

مژگان اگه ممکنه آن شو کار واجبی با تو و رها داریم ! (ببخشیداااا باز مزاحم شدیم!!)

پی نوشت ۱: رها سرتو بکن توو!!! اگرم بیرون می کنی !! لااقل درست ببین بیرونو!

پی نوشت ۲: خانوم مژگان فرزانه کم پیدا!!!

پی نوشت ۳: ما اومدیم باز!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط pma  |